سلام چند روزی بود که فرصت نکردن بنویسم چون درگیر کارگاه آموزشی و هئیتی از مهمانان عزیز از کشور کنگو بودیم. اما امروز یه اتفاق مبارک و میمون در زندگی خانوداگی ما افتاد که من خیلی از بابتش خوشحالم
امروز دختر برادر بزرگم بچه ای رو که نه ماه انتظار دیدنشو میکشید به دنیا آورد، من ندیدمش اما میگن بامزه و تپل، اسمش رو گذاشتن موژان، ناقلاها هر چی بهشون میگفتیم چی میخواین بذارین اسمشو، میگفتن هنوز هیچی انتخاب نکردیم، اما همینکه بدنیا اومد گفتن موژان اسمش، میخواستن ما سورپرایز بشیم. بهرحال اسم قشنگیه. به هرکه اینو میگم میگن ایشالله برای خودت، آخه من عمه شم، و ازش سه سال بزرگترم، اما اصلا به فکر بچه دار شدن نیستم (لازم بذکر که دختر خواهرم و به عبارتی خواهر زاده ام یه دختر 2.5 ساله داره). نمیدونم کی ممکنه به فکر بیافتم، اما اینو مطمئینم که بر خلاف روند معمول زندگی دارم پیش میرم. بهرحال توی دنیای امروز خیلی از جوانای مثل من اصلا جرات فکر کردن به این مسئله به خودشون نمیدن، یکیش من!!! علیرغم اینکه خیلیا میگن آدم قوی و با اعتماد به نفسی هستم اما اعتراف میکنم که تو این یک مورد اصلا قوی نیستم وسعی میکنم ازش فرار کنم. امیدوارم یه روزی این جرات پیدا کنم و آنوقت بعد از اینکه حالم خوب شد و اگه بچه وقت گذاشت برای خودم پست بذارم.
ناقلا! تو كه بلدي بنويسي، به اين خوبي، هي ميگي بلد نيستم و بدم مياد؟
اگر بچهدار شدنت هم حكايت نوشتنت باشه، به زودي ماها خاله ميشيم
ايشالله
By: حميده on November 16, 2009
at 7:53 am
ممنون که جواب دادی خیلی خیلی برام جالب بود
همانطور که میدنی همه چیز اولش سخته
من کم کم دارم راه میافتم
در مورد دومی (خاله شدن شما هم) اونم باید کم کم به فکرش بیافتم یا اینکه شما منو منحرف کنین مثل همین وبلاگ نویسی، که منحرف و به قول خودت (اغفال شدگان) شدم. تا ببینیم چی میشه خواهر. در ضمن منم آی لاو یو برای همه چیز.
By: mhaghnazar on November 16, 2009
at 7:58 am
مستانه جون مبارك باشه عزيزم ولي همونطور كه گفتي انشالله يه روز شيريني مادر شدن شما رو بخوريم. من بهت حق مي دم كه ازش فرار كني ولي مطمئن باش هر چقدر هم بگذره بازم بالاخره يه روز گرفتار ميشي و اين طبيعت زندگيه البته تو هنوز جا داري عمه خانم…..
By: hanieh on November 16, 2009
at 7:54 am
ممنون از همه شما
منظورت اینه که شیر خواره م هنوز. ممنونم ازت خیلی روحیه دادی.
راستی یادت رفت من عمه بودم حالا عمه خانم شدم
By: mhaghnazar on November 16, 2009
at 8:16 am
خواهم كه تو اي پاره تن زنده بماني
چون ماه جهانتاب درخشينده بماني
اميد من آنست كه در گلشن هستي
تاجي شوي و بر سر آينده بماني
قدم نورسيده ديروز و نورسيده آتي و بهخصوص نوررسيدههاي بينالملل و روابطعموميِ زمينشناسي مبارك بادا
تا باد چنين بادا
By: مرضيه on November 16, 2009
at 8:27 am
خیلی ممنون از شعر قشنگت
حلا اون تاجه که گفتی کجاست تا برم پیداش کنم حوصله ندارم زیاد دنبالش بگردم خواهرو یالا زود بگو لباس شخصی!!!!!
By: mhaghnazar on November 16, 2009
at 8:36 am
من مست و ديوانه
ما را كه برد خانه
صد بار تو را گفتم
كم خور دو سه پيمانه
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي بانو
ديگه بهم ثابت شد آخرِ گيجاي عالمم
من ميخواستم واسه مادر مينا كامنت بذارم
نمي دونم چي شد از اينجا سر در آورد.
شرمنده. صاحب چشمهاي سبز
By: مرضيه on November 21, 2009
at 11:14 am
من مست و ديوانه
ما را كه برد خانه
صد بار تو را گفتم
كم خور دو سه پيمانه
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي بانو
ديگه بهم ثابت شد آخرِ گيجاي عالمم
من ميخواستم واسه مادر مينا كامنت بذارم
نميدونم چي شد از اينجا سر در آورد
به هر حال برات آرزوي موفقيت در عرصه وبلاگنويسي و زندگاني شخصي دارم
شرمنده. صاحب چشمهاي سبز
By: مرضيه on November 21, 2009
at 11:16 am
ممنون راست میگیا چرا به فکر خودم نرسید که بچه رو بیارم اینجا شما نگه دارین
خوب فکری خواهر روش حتما بیشتر فکر میکنم و خبرشو بهت میدم
By: mhaghnazar on November 16, 2009
at 8:18 am
ای راست گفتی
ولی میدنی چیه مینا جان
اون زمان اینقدر خسته میشم که فکر کنم دائم خواب باشم
ولی خیالت راحت من گول این دوستان ناباب رو نمیخورم. بچه ام کجا بود اصلا کی بچه خواست
By: mhaghnazar on November 16, 2009
at 8:33 am