سلام چند روزی بود که فرصت نکردن بنویسم چون درگیر کارگاه آموزشی و هئیتی از مهمانان عزیز از کشور کنگو بودیم. اما امروز یه اتفاق مبارک و میمون در زندگی خانوداگی ما افتاد که من خیلی از بابتش خوشحالم
امروز دختر برادر بزرگم بچه ای رو که نه ماه انتظار دیدنشو میکشید به دنیا آورد، من ندیدمش اما میگن بامزه و تپل، اسمش رو گذاشتن موژان، ناقلاها هر چی بهشون میگفتیم چی میخواین بذارین اسمشو، میگفتن هنوز هیچی انتخاب نکردیم، اما همینکه بدنیا اومد گفتن موژان اسمش، میخواستن ما سورپرایز بشیم. بهرحال اسم قشنگیه. به هرکه اینو میگم میگن ایشالله برای خودت، آخه من عمه شم، و ازش سه سال بزرگترم، اما اصلا به فکر بچه دار شدن نیستم (لازم بذکر که دختر خواهرم و به عبارتی خواهر زاده ام یه دختر 2.5 ساله داره). نمیدونم کی ممکنه به فکر بیافتم، اما اینو مطمئینم که بر خلاف روند معمول زندگی دارم پیش میرم. بهرحال توی دنیای امروز خیلی از جوانای مثل من اصلا جرات فکر کردن به این مسئله به خودشون نمیدن، یکیش من!!! علیرغم اینکه خیلیا میگن آدم قوی و با اعتماد به نفسی هستم اما اعتراف میکنم که تو این یک مورد اصلا قوی نیستم وسعی میکنم ازش فرار کنم. امیدوارم یه روزی این جرات پیدا کنم و آنوقت بعد از اینکه حالم خوب شد و اگه بچه وقت گذاشت برای خودم پست بذارم.